یه چیزی رو یواشکی بذار بهت بگم: من عاشق بهار و عید و هفت سین و آجیل و بوی سرکه که بخار میشه و ماهی گلی و شیرینی نخودچی و جدا کردن بادوم هندی وروبان قرمز دور سبزه و بوی کفش نو ام!

اینقدر لذت داره آدم صدای گنجشک ها رو از لای یه عالمه شکوفه میشنوه و به یاد خرافات قدیمی به کفشش که وارونه افتاده لبخند میزنه و با خودش میگه : مهمون میاد.

یاد قصه ننه سرما افتادم که مامان جونم برام تعریف میکرد:

ننه سرما عاشق عمو نوروز بوده، عمو نوروز میگه ٢٩ اسفند میام خونت .ننه سرما آب و جارو میکنه ،رخت های نوشو تنش میکنه و خونه تکونی میکنه و خسته میشه و میشینه زیر کرسی و نا غافل خوابش میبره....عمو نوروز میاد و میبینه ننه سرما خوابه، کنار کرسیش یه شاخه گل میذاره و پنجره های خونه رو باز میکنه تا هوای تازه بیاد و آروم میره تا ننه سرما بیدار نشه.

وقتی ننه سرما بیدار میشه میبینه پنجره ها بازن و آفتاب به خونه تابیده و یه شاخه گل روی کرسیه...اشک میریزه مثل ابر بهار و گردنبند مرواریدشو پاره میکنه و باز منتظر میمونه تا سال دیگه و این داستان هر سال تکرار میشه.

مامان جونم میگفت عمو نوروزه که پنجره ها رو باز میکنه و هوا و آفتاب بهار به این خوبی همه جا میپیچه.گلی که میذاره همون شکوفه هان و گریه های ننه سرما بارون بهاره و مرواریدای گردنبندش تگرگ بهاری..