بهلول از عالمان و عاقلان زما ن خود بود .او در خدمت امام جعفر صادق (ع) به کسب علم ودانش مشغول بود .که همین مطلب باعث شد تا مورد خشم وحسدهارون الرشید خلیفه ی عباسی قرار بگیرد وبه دستور امام خود را به دیوانگی زد تا هم جانش را نجات دهد وهم مردم را راهنمایی کند.

بهلول وشباهت به دیگری

مرد ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی مسخره کند .

به بهلول گفت :

آیا شباهتی بین من وتو هست ؟

بهلول گفت:آری

دو چیز ما شبیه همدیگر است .

یکی جیب من وکله ی تو ، که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله ی من ، که هر دو پر است.

 

بهلول وغلامی که از طوفان می ترسید

یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته بود و می خواستند به بصره بروند.

در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر سوار بودند. غلام از تلاطم دریا وحشت داشت و گریه و زاری می کرد. بهلول از صاحب غلام اجازه خواست تا او را ساکت کند.

سپس دستور داد تا او را به دریا اندازند.

وچون نزدیک به هلاکت رسید ، او را بیرون آوردند. .

از آن پس به گوشه کشتی رفت وساکت نشست.

اهل کشتی از بهلول سؤال کردند ، دراین عمل تو چه حکمتی بود

که غلام ساکت وآرام شد؟

گفت: این غلام قدر عافیت کشتی را نمی دانست وچون به دریا افتاد ، فهمید که  

 کشتی جای امن و آرامی است.

 

بهلول در سرسفره

روزی بهلول با خلیفه سر یک سفره غذا می خوردند.

ناگهان خلیفه در لقمه بهلول مویی دید وگفت:

آن مو را ازلقمه خود برگیر.

بهلول لقمه را بر زمین گذاشت واز سر سفره برخاست ودر جواب گفت :

سرسفره ی کسی که به دست مهمان نگاه می کند ، نشستن ندارد وازمجلس خارج شد.